
به قلم فانی ماندنی در یکشنبه سوم شهریور 1387 | لینک ثابت

صدایش ... نگاهش ... حالاتش ... هنر بی وصفش ... خنده ی بی همتایش ... حالا تمام اینها را تنها باید در یادها جستجو کرد.
خدایا اکنون او نزد توست ... به حرمت هنر که مقدس است گناهانش را بر او ببخشای و روحش را شاد کن ...
به قلم فانی ماندنی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | لینک ثابت
چند وقت پیش در دفتر کارم نشسته و مشغول یک کار غیر مهم بودم. فراموشم شده بود پشت در رو بندازم ( بنا به احتیاط و تجربه های ترسناک هر وقت شرکت تنها باشم پشت در رو میندازم ) که یکهو دیدم کسی بالای سرم ایستاده. یک خانم میانسال تقریبا جوان بود. دنبال مطب یک دکتر میگشت و آدرس اشتباهی آمده بود. داشتم آدرس دکتر رو میدادم که وسط حرفم با خنده ای پرید و گفت: فرانک کوچولوی ما چقدر بزرگ شده!!!
شوکه شدم. هرچه تو قیافه اش دقیق شدم کمتر بنظرم آشنا اومد. گفتم بجانیاوردم... دوباره خندید. گفت عجیب نیست که شاگردی معلمشو فراموش کنه ... ولی من تمام شاگردهامو با اسم بخاطر دارم.
از دست خودم عصبانی بودم که بیادش نمی آوردم. دوباره پرسیدم کدوم سال؟ کدوم مدرسه؟ عجله داشت. دستی به گونه م کشید و تنها اسم دبیرستانم رو گفت و بعد بخاطر آدرس از من تشکر کرد. با اینکه دقیقا یادم نمی اومد کی بود کلی خواهش کردم که لااقل برای یک چای کنارم بمونه. دیگه نمیخندید. گفت شاید یک وقت دیگر.
وقتی که داشت تو راهرو دور میشد صدای من می اومد که مدام بابت این فراموش کاری از او عذر خواهی میکردم و دست او که تو هوا تکون میخورد.
به قلم فانی ماندنی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | لینک ثابت
حالم بهم میخورد میدانید؟ دارم عق میزنم ... بالا میاورم ... دلم میخواست روی صورتشان استفراغ میکردم ...
کجای دنیا اینطور آبروی یک دختر دانشجو را میریزند که <اینجا> در این سرزمین مثلا اسلامی که آبروی هر مومن و غیر مومنی ارزش دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در کجای دنیا <اینطور> تبعیض جنسی وجود دارد که دختران دانشجو را از دخالت در هر امور مربوط به خود و هر شادی مشروع باز میدارد؟؟؟؟؟؟؟؟
ناراحتم که با درماندگی در خانه نشسته ام. اما با تمام وجودم در میان آنهایم. کنارشان ایستاده ام. در اتاقم نشسته ام اما آنجایم ... میان تحصن کننده گان دانشگاه سهند تبریز ... کنار همشهریان و دوستان هرگز ندیده ی عزیزم.
صدایم را میشنوید؟ منهم با شما فریاد میزنم
ای عاملان سرکوب
از ظلمتان به خشمیم
ما زن و مرد جنگیم
بجنگ تا بجنگیم
می ایستیم، می خوانیم
تا پای جان می مانیم
...
گر تیر و فتنه بارد
جنبش ادامه دارد
مسئولین بی عفت
تا کجا هتک حرمت؟
به قلم فانی ماندنی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | لینک ثابت
انتقادي جسورانه در مجلس از زبان نماينده ي تبريز آقاي اکبر اعلمی
به قلم فانی ماندنی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 | لینک ثابت
خدایا ... به گناهکارانت هم کمک میکنی؟ یاریت برای آنها هم هست؟ دعای بدکاران را هم میشنوی؟
خدایا ... خدایا ... خدایا
کمکم کن .
به قلم فانی ماندنی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 | لینک ثابت
نمیدانم آخرین باری که برای او نوشتم کی بود. یا آخرین باری که برای نبودنش گریستم. دوست ندارم از چیزی که رفته و نیست بنویسم اما همیشه نوشته ام. هرگز به او گفتم که چقدر دوستش دارم؟ هرگز به او گفتم در آن تابستان تعطیل که دور از او به تبریز آمده بودیم چطور ساعتها پشت پنجره آپارتمان دایی به چراغهای شهر نگاه میکردم و میگریستم؟ هیچ به او گفتم چقدر لذت داشت در پارکینگ را برایش گشودن؟ هییچ یادم نیست که گفته باشم آنشبی که روی شانه هایش در حیاط آلبالو میچیدم چقدر احساس خوشبختی میکردم ... همان درخت آلبالوی نحس ... همانکه بی موقع در پائیز شکوفه داد. سه شکوفه صورتی مرموز در بالاترین شاخه درخت ... مادربزرگ همیشه میگفت شکوفه های پائیزی نحسند ... نشانه بیرحم مرگند ...
باورم نمیشود پانزده سال است که رفتید ... باورم نمیشود که پانزده سال است کسی سر سفره هفت سین نیست تا آیه تحویل سال را بخواند ... باورم نمیشود پانزده سال است از لای قرآن عیدی نگرفته ام ... باورم نمیشود پانزده سال است کسی هفت سین نمیچیند ... باورم نمیشود که پانزده سال است کسی پدرم نیست ... مادرم نیست ... خواهرم نیست ......
باورم نمیشود که پانزده سال است که تنهایم
عیدت مبارک پدر ... عیدت مبارک مادر ... عیدت مبارک فرناز کوچولوی قشنگ ... در بهشت کنار سفره هفت سینتان جای مرا کنار پدر خالی کنید ...
به قلم فانی ماندنی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 | لینک ثابت
برادرم میگفت خیلی سایتهای مخالف دولت را نخوان ذهنت را خراب میکند ... دولت انقدرها هم بد نیست ...
بله برادر عزیزم دولت انقدرها هم بد نیست ... خیلی بدتر و کثیفتر از آن چیزیست که در تصور ما میگنجد
برادر عزیز و دل پاکم تابحال چیزی راجع به لیلا محمدی شنیده ای ؟؟؟ همان که روزگاری در همان دانشگاهی درس میخواند که تو ... همان دختر شجاعی که سیلی زد به گوش حاج آقا صفوی رئیس دفتر فرهنگ دانشگاهتان ... همان که رگش را زد و با خون خود روی دیوار نوشت مرگ بر .........
همانکه ستاد انتخاباتی رفسنجانی را به آتش کشید و تمام رنگها را روی مسئول ستاد خالی کرد ... همانکه پا برهنه از همانجا ... میدانی که کجا ... خیابان امام ... پیاده رفت کوه عون بن علی ... با پای برهنه ... میدانی؟
همانکه اطلاعاتیها گرفتنش ... همانکه به اسم سپیده عباسی برایش پرونده ساختند ... همانکه از درس محروم شد ... همانکه شعرهای زیبایش در باغچه برای همیشه مدفون شد ... همانکه به او تجاوز شد ... همان که بی آبرو شد ...
بله برادر عزیزم ایران ما انقدرها هم که فکر میکنیم بد نشده ... لجن شده ...
به قلم فانی ماندنی در جمعه هفدهم اسفند 1386 | لینک ثابت
۱. تابه امروز هر وقت موتور سواریو میدیدم که از پیاده رو برای فرار از ترافیک استفاده میکنه تو دلم به رانندش فحش میدادم. اما امروز وقتی از پشت پنجره شرکت دیدم که توی پیاده روی خیابونِ ارتش یه مینی بوس داره با زرنگی ویراژ میده مونده بودم چه فحشی بدم که هم دلم خنک شه هم خدا راضی باشه؟؟؟!!!
۲. همیشه دیده بودم ماشینی که تو خیابون هنگ کرده از جلو بوکسور میکنن ... امروز یه ماشین از پشت بوکسور کرده بودند و یارو کل مسیرو به صورت مارپیچ دنده عقب رفت!!!!
۳. یکی از همکارام چند سال پیش برای یه مدتی تو یکی از این دهاتای اطراف قره داغ تدریس میکرده. میگه روز اولی که رسیدم وسط دشت مینی بوس پیادم کرد. با چمدون حیرون مونده بودم که از کدوم طرف برم یهو دیدم یه خرس گنده از سر کوه با سرعت داره میاد پائین به طرف من! کمی بعد پشت سرش یه پیرمد دهاتیو دیدم که داره دنبال خرس بدبخت میدوه و داد میزنه: گده توت ( یعنی یارو بگیرش!!!) همکارم میگفت فقط فهمیدم که باید فرار کنم. نیم ساعت بعد همون مرد داس به دست با دستا و لباسای خونی دیده که بهش گفته: گده دِمدیم توت؟؟؟ ( یعنی یارو مگه بهت نگفتم بگیرش؟؟!!!)
۴. دختر عموم پریزاد طرح پزشکیشو تو کلیبر میگذرونه . میگفت چند روز پیش یه زن روستایی پسر بچشو با سر شکسته خونین و مالین به درمانگاه میاره. پری ازش میپرسه کی این بلارو سر این بچه آورده ؟ زنه با زبون ترکی میگه : هِچ! گردشی بیاز دیلخوریدی!!!! ( یعنی هیچی داداشش یکم دلخور بود!!!!) از اونجایی که من بسیار تاثیر پذیرم سعی کنید دیلخورم نکنید .
* البته پریزاد خیلی داستانای خنده دار از اونجا داره که به خاطر +۱۸ بودنش نمیتونم بگم.
به قلم فانی ماندنی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 | لینک ثابت
... من

فهرست اصلی
خانه های دیگرم
نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY